
صاحب عکس فوق در این مقطع زمانی، صرفا یک فرشته غمگین است.
دورانش به سر آمده، کنار گذاشته شده و دیگر خودی به حساب نمیآید.
(البته کمی هم نافرمانی کرده!!!)
در این مقطع زمانی آدمیان نمیتوانند تمام خطاهایشان را به گردن این بیچاره بیندازند.
چون هنوز با بی سیاستی و حماقتش،
وارد بازی پوچ خیر و شر نشده.
نمی داند پس از مدت کوتاهی،
همین موجودات جدید و جذاب و محبوب،
به سرنوشت او دچار میشوند.
فراموش میشوند و به حال خود رها خواهند شد.
این فرشته هنوز رانده نشده........
می توانید تصویر او را در نمایی بسته تر تجسم کنید.
یک عکس بی نقص پاسپورتی با پس زمینه سفید.
برای خروج از بهشت و ورود به سرزمینهای جدید،
به شش قطعه از این عکس حتما نیاز دارد.
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 21:41  توسط آصفه آصفی
|

مهمانان گرامی و عزیز
به دلیل روزهای تعطیل به مناسبت روز عید فطر
تاریخ افتتاحیه نمایشگاه تصویرسازی دنیای عجیب
از تاریخ ۲۸ شهریور ۱۳۸۸ روز شنبه
به روز ۳۰ شهریور ۱۳۸۸ روز دوشنبه تغییر کرد
ممنون می شم از تمامی شما دوستان که این مسئله
را به دوستان و آشنایان و تمامی کسانیکه دعوت هستن اطلاع رسانی کنید
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 20:37  توسط آصفه آصفی
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 4:52  توسط آصفه آصفی
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 8:49  توسط آصفه آصفی
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 20:43  توسط آصفه آصفی
|

وقتى براى وزن کردن چمدان هايم، ترازوي يكى از دوستانم را قرض گرفتم، به دليل علاقه بى حد او به ترازوي محبوبش پى بردم. به کمک این وسیله دوست داشتنی،وزن من بسیار کمتر از آنچه بود نشان داده می شد.
در دو،سه روز باقيمانده به سفرم به تهرن بار ها و بارها خودم را وزن كردم و هر بار از مزه مزه كردن حس خوشايند "تاييد شدن" به وجد آمدم.
اين ترازو براى من تا حدودى مثل آيينه جادويى نامادرى سفيد برفى بود. مى گويم تا حدودى، چون خوشبختانه ليست بلند بالايى از زنان خوش اندام تر و متناسب تر از خودم را به من نشان نمى داد و به يك دروغ دلچسب و شيرين اكتفا مى كرد.
همه ما كمابيش به تاييد نياز داريم اما تصوير اين زن(نامادرى) در داستان قديمى "سفيد برفى و هفت كوتوله" اين حس را بسيار اغراق شده نشان مى دهد.
رولد دال نويسنده كودك بريتانيايى در كتاب
"اشعار وارونه" سعی کرده است تابرداشت جديد و واقع گرایانه اى از قصه هاى قديمی داشته باشد.
در اين مجموعه طنز، هيچ شخصيتى به طور مطلق خوب يا بد نيست. همه جنسشان شيشه خرده دارد.در واقع مناسبات دنياى واقعى فرصت زيادى براى معصومیت در اختيارشان قرار نمی دهد.
در اين مجموعه، من "سفيد برفى و ..." را بيشتر از بقيه مى پسندم:
پدر سفید برفی كه تازه همسرش را از دست داده، تنها است.براى يافتن همسر جديد در روزنامه آگهى مى دهد.بالاخره از بين هزاران متقاضى يكى را انتخاب مى كند. اين زن يك وسيله عجيب غريب دارد، يك آينه سخنگو. زن ساليان متمادى فقط و فقط يك سوال از آينه مى پرسد: "چه كسى از من زيبا تر است؟" همه چيز به خوبى و خوشى مى گذرد تا اينكه روزى نظر آينه تغيير مى كند.حالا دیگر سفيد برفى جوان از ملكه زيبا تر است. فرمان قتل مخفيانه او به سرعت صادر مى شود،قاتل دلش به رحم مى آيد و سفيد برفى را در جنگلى رها مى كند، يك قلب گاو از قصابى مى خرد وبه به عنوان مدرك به ملكه مى دهد، ملكه قلب را مى پزد و مى خورد اما نمى فهمد چرا بايد قلب يك دختر جوان اين همه سفت و ناپز باشد. دختر جوان براى ادامه زندگى ناچار به پذيرفتن كار هاي كوچك و پيش پا افتاده در شهر مى شود. با هفت مرد مهربان اما بى پول و مفلس آشنامى شود. سرگرمى آن ها شرط بندى روى مسابقات اسب دوانى است.هميشه هم مى بازند. سفيد برفى كه دختر باهوشى است، تصميم مى گيرد از آينه نامادريش استفاده هاي بهترى كند. در پى زد و بند با كوتوله ها، هر شب با يكى از آن ها به قصر مى رود و راه هاي مخفى رسيدن به آينه را نشانشان مى دهد. كوتوله ها هر شب نتيجه مسابقه روز بعد را از آينه مى پرسند. پاسخ ها هميشه درست است.
نتيجه:سفيد برفى و كوتوله ها خیلی زود پولدار مى شوند.
و در نهايت يك نتيجه نه چندان اخلاقى، آن هم براى كودكان: قمار خیلی هم بد نيست، به شرط آن كه هميشه برنده شوى.
داستان همين جا تمام مى شود .اما حدس مى زنم، ملكه به سختى مى تواند براى بار دوم سفيد برفى را دست به سر كند. حالا او اين قدر ثروتمند هست كه بتواند يك محافظ شخصى استخدام كند. او بر خلاف سفيد برفى قديمى،يك دختر منفعل نيست، منتظر بوسه هيچ شاهزده اى نمي نشيند و سعى مى كند با تغيير كاربرى همان چيزى كه زمانى به ضررش عمل كرده، برنده شود.
حالا این دختر جوان مى تواند با خيالى آسوده مقابل آينه بايستد و بپرسد:
"چه كسى از من زرنگ تر است؟"
تصوير سازى هاى اين مجموه كار كونتين بليك است. رولد دال و اين تصويرگر سال هاي طولانى با هم همكارى داشته اند.
شناخته شده ترین اثر رولد دال در ايران "چارلى و كارخانه شكلات سازى" است كه توسط تيم برتون به فيلم برگردانده شده است.
دوستان ميخواستم زودتر از اين حرف ها اين بلاگ را به روز كنم كه تنبلى خودم و سرعت مثال زدنى اينترنت در ايران چنين فرصتى به من نداد. به قول يكى از دوستان سرعت اينترنت در اينجا، به اندازه سرعت قضاى حاجت حلزون است.
وبسایت رسمی رولد دال :http://www.roalddahl.com
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 13:23  توسط آصفه آصفی
|
حتما کتاب "مرشد و مارگریتا"۱ را خوانده اید. پس به سرعت از خیلی چیزها و خیلی جاها عبور می کنم. از تابستان دم کرده مسکو، از اورشلیم ملتهب، یسوعای زیبا، دنیای مالیخولیایی و مسحور کننده جادوی سیاه و از کمونیسم ریشخند شده به سرعت عبور می کنم و در جستجوی یک لحظه نامتعارف عاشقانه، از خیابانی شلوغ به یک کوچه فرعی می پیچم.
یک روز بسیار عادی بهاری است. زنی با دسته گل بدترکیب زردی در دست به همین کوچه میپیچد. این گلها بر متن پیراهن سیاه نیمدارش زشت تر هم به نظر میرسند.
مرد به دنبال علامت رنگ زرد به داخل کوچه می پیچد، انگار چاره ای به جز تعقیب زنی با چشمان غمگین و دسته گلی زشت در دست ندارد.
او در یک طرف کوچه و زن در طرف دیگر کوچه راه میروند.
مارگریتا: از گلهای من خوشتان میآید؟
مرشد: نخیر.
-یعنی از هیچ گلی خوشتان نمیآید؟
-نه از گل خوشم میآید، از این نوعش خوشم نمیآید.
-چه گلی را دوست دارید؟
-عاشق گل سرخم...................
دوستان آنچه که در تصویر بالا میبینید در هیچ کجای کتاب اتفاق نیفتاده است. لحظه ای است که مرشد و مارگریتا دور از چشم "بولگاکف"۲نویسنده، مهمان جهان رنگین و سیال"شاگال"۳ شده اند و در تدارک یک جشن کوچک دو نفره هستند.
۱- میخاییل بولگاکف نوشتن این رمان را از سال ۱۹۲۸ آغاز کرد. نگاه انتقادی نویسنده نسبت به کمونیسم و ادبیات سفارشی آن دوره، سالها مانع چاپ آن میشده است. "مرشد و مارگریتا"سال ها، زیرزمینی تکثیر میشد. پس از مدتی نیز در قالب داستانی دنباله دار و با حذف زیاد در یکی از نشریات مسکو چاپ شد و همین مساله تاثیر زیادی در روحیه نویسنده داستان گذاشت.
دنیا این کتاب را ۲۶ سال پس از مرگ نویسنده اش شناخت و تقدیر کرد. این کتاب در سال ۱۹۶۶ توسط همسر سوم نویسنده که گویا الهام بخش او برای کاراکتر مارگریتا بوده است منتشر شد.
۲-نویسنده روس تبار (۱۹۴۰-۱۸۹۱)
۳-نقاش سورئالیست روس تبار(۱۹۸۵-۱۸۸۷)بیشتر آثار او تحت تاثیر افسانه ها و رسوم یهودیان روس خلق شده است.
http://www.artchive.com/artchive/C/chagall.html
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 22:39  توسط آصفه آصفی
|
"والس با بشیر" با تصویری از ۲۶ سگ درنده و وحشی که در خیابانهای "تل آویو" طعمه خود را تعقیب میکنند آغاز میشود.
کمی بعد تر میفهمیم که شاهد کابوسهای شبانه یکی از دوستان قدیمی "آری فولمن" کارگردان هستیم. در ضمن گفتگو دو دوست به نتیجه میرسند که این کابوسها بی ارتباط با دوره جوانی آن ها، اوایل دهه هشتاد، زمانی که در ارتش اسراییل خدمت میکرده اند نیست.
آری فولمن (که در ضمن بازیگر نقش اول این فیلم نیز هست) هیچ خاطرهای از این دوره ندارد و نمی داند چرا این بخش از خاطراتش محو شده اند ؟
به دنبال حل این معما تلاش میکند تا با همدورههایش در سرتاسر دنیا تماس بگیرد. هر چه بیشتر با ماجرا درگیر میشود آن چه که در ذهنش ترکیبی از توهم و واقعیت و رویا بوده به خاطراتی واضح و روشن تبدیل میشود.
در ضمن گفتگوی کارگردان با همدورههای قدیمی و بازسازی خاطرات شخصی او است که با جوانهای هیجان زده ای همراه میشویم که فقط میخواهند نتایج دو سال آموزش نظامی را در زندگی واقعی تجربه کنند. آنها به اهداف عملیاتی ناشناخته فرستاده میشوند و همه جا و همه چیز را به رگبار میبندند، فرقی نمیکند : مزارع، اتومبیلهای شخصی پر از سرنشین، ساختمانها و یا یک پسر بچه آر.پی.جی زن فلسطینی.
برخلاف آن چه فکرمی کردم کمبود بودجه و یا عدم حمایت شرکتهای فیلمسازی اسراییلی از چنین فیلم ضد جنگی،دلیل ساخت این مجموعه به صورت انیمیشن نبوده است. پس از خواندن مطالبی درباره این فیلم و همچنین مراجعه به وبسایت رسمیش فهمیدم " والس با بشیر" توسط یک شرکت فیلمسازی دولتی اسراییلی ساخته شده و ۶ جایزه داخلی نیز تصاحب کرده است!!!!!!!!!!!!
در ضمن کارگردان فیلم در مصاحبههایش ذکر کرده که نقاشی متحرک واسطهای است که به او آزادی کامل برای بیان یک موضوع را میدهد و با طراحیهای قوی، موزیک و رنگ است که توانسته با نسل جوان ارتباط بیشتری برقرار کند.
(البته به نظر من بدون در نظر گرفتن ۱۵ دقیقه نفس گیر پایانی، فیلمی با چنین ریتم کندی (به خصوص در بخش مصاحبه ها) در زمینهٔ جذب مخاطب خاص موفق تر بوده است.)
در "والس با بشیر" خبری از دلاوریها و رفاقتهای فیلمهای جنگی نیست. شخصیتهای این فیلم حس همذات پنداری کسی را بر نمیانگیزند. هدف فیلمساز از ساخت چنین فیلمی، خلق فضایی است که بیننده جوان رغبت نداشته باشد به هیچ عنوان و تحت هیچ شرایطی آن را تجربه کند.
فیلمها و عکسهای زیادی از حمله به فلسطینیان دیده ایم. این تصاویر برایمان آشنا هستند.تکرارشان بعضی از ما را به عکس العمل منفی واداشته، بقیه هم عادت کرده ایم. خلاصه تاثیرشان در ذهن و روح و روان ما کم شده است. ولی وقتی از زاویه جدیدی به این فاجعه نگاه میشود، وقتی سربازان، فرماندهان وخبرنگاران اسراییلی راوی ماجرا می شوند و تصاویر متحرک جای عکسها و فیلم های تکراری را میگیرند، همه چیز فرق میکند.
در تمام این لحظات آن چه بود، سکوت سنگینی بود که بر سالن سینما حاکم بود. و خارج از سینما آنچه می ماند، تکرار مایوس کننده تاریخ است.
پایان خوش:
آری فولمن کارگردان فیلم پس از گرفتن جایزه "گلدن گلوب" برای بهترین فیلم خارجی، جایزه اش را به ۸ کودک گروه فیلمسازی تقدیم کرد که در طی ۴ سال ساخته شدن فیلم به دنیا آمده اند . او همچنین آرزو کرد بتواند روزی شاهد صلح در خاور میانه باشد و این کودکان به این فیلم فقط به عنوان یک بازی قدیمی کامپیوتری نگاه کنند که هیچ ربطی به زندگی آنها ندارد.
فولمن مرد میانسالی است. فکر میکنید به آرزویش میرسد؟!!!!
پ.ن : دقایق پایانی فیلم، شرح وقایعی است که در پی اقدامات تلافی جویانه نیروهای فالانژ مسیحی لبنان پس از ترور "بشیر جمیل" اتفاق افتاده و منجر به قتل عام فلسطینیان در اردوگاههای صبرا و شتیلا شده است. این اقدامات با پوشش ارتش اسراییل صورت گرفته است. تعداد کشتههای این فاجعه بین ۳۲۸ تا ۳۵۰۰ نفر تخمین زده میشود.
آدرس وبسايت رسمی "والس با.............." : http://waltzwithbashir.com
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 7:47  توسط آصفه آصفی
|

زنی که در تصویر میبینید به احتمال زیاد هر روز سر یک ساعت مشخص به سر کار نمیرود، هر روز سر یک ساعت مشخص به خانه باز نمیگردد و هر روز از یک مسیر تکراری عبور نمیکند. کتابهایش هم برای تزیین کتابخانه خریداری نشده اند.
نویسنده ای است که دفعتا مطلبی به ذهنش رسیده و بدون معطلی شروع به نوشتن کرده است.
این شخصیت گیج و در عین حال جدی متوجه عینکش روی انبوهی از کتابها، دقیقا پشت لپ تاپش نمیشود. از لپ تاپ استفاده میکند ولی هنوز از عسلی و میز پایه کوتاه قدیمی اش دست نکشیده است. حتی حاضر نیست از این مبلمان قدیمی به عنوان تزیینات اتاق استفاده کند.
حتما بایدحیرانی این لحظهٔ زیبا را با ریاضت استفاده از اجناس کهنه در هم آمیزد.(این روحیه اش من را به یاد یکی از دوستانم میاندازد که هنوز حاضر نیست از "لادا"ی کهنه زرشکی اش دل بکند!!!!
).
خلاصه این تضادها و اتفاقات ملموس و زیبابه وجود آمده اند که فقط یک "لحظه" را توصیف کنند.
برای این "لحظه" میشود نامهای متفاوتی پیدا کرد مثل" آفرینش"، "خلاقیت"، "گل دادن".
این تصویر زیبا توسط یک تصویرگر جوان کانادایی به نام "جنیس ندو" خلق شده است.
او در مونترال در رشته گرافیک و در فرانسه در رشته تصویرگری تحصیل کرده است.دهه ۲۰ و ۳۰ فرانسه را می ستاید و سعی میکند آثارش حال و هوایی از آن دوران داشته باشند. مدل لباس، بافت پوشاک و آرایش موی زنها در بعضی از آثار او یاد آور زنان طبقه متوسط پاریسی در همین دو دهه هستند. برای دیدن بقیه آثار او میتوانید به وبسایت او به این آدرس مراجعه کنید:
http://www.janicenadeau.com
پ.ن: "لادا " اتومبیلی است که در زمانهای بسیار قدیم در شوروی سابق ساخته میشده است.
(شاید انواع جدیدش هم ساخته شده باشند)
پ.ن: به جای واژه تکراری "شکوفایی" از "گل دادن" استفاده کردم، راستش وقتی این کلمه را می شنوم یاد تراکتور های برنامههای جهاد سازندگی میافتم و سرودی که پخش میشد: "باید درو کرد، باید که رویید ......."
سرود قشنگیه ولی دلگیره، نمی دونم چرا؟
+ نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 6:32  توسط آصفه آصفی
|
یک نیمه کشاورز نیمه شهری، یک عاشق طبیعت و یک روستایی منزوی شاید تعاریف مناسبی برای "یوزف ویلکون" تصویرگر لهستانی باشند. (ویلکون یک اسم دو سیلابی است."ویلک" در زبان لهستانی به معنای گرگ و "کن" نیز به معنای اسب است.)
این تصویرگر در شهر "بوگوسیس" متولد شده، در "کراکو" تحصیل کرده و در "ورشو"مشهور شده است. در حال حاضر نیز به دلیل خستگی از زندگی شهری به روستا کوچ کرده است. شاید فضای باروک شهرهای کوچک و روستاها ی لهستان، مکان مناسبی برای بروز شاخصهای اروپایی او است.
حیوانات و زندگی آنها یکی از دغدغههای اصلی این تصویرگر هستند. ویلکون با قرار دادن آنها در موقعیتهای خاص به نوعی به دنبال اعاده حیثیت از آنها است. پرترهای از یک گرگ عاشق و مهربان که دسته گلی در دست دارد یکی از این نمونهها است.
او با خلق احساساتی مثل غم، یاس و معصومیت در چهره این شخصیت ها، به بیانی اکسپرسیو دست مییابد. تعدادی از تک چهرههای او از حیوانات یاد آور نقاشیهایی است که تیسین، روبنس و رنوار از زنان میکشیده اند. مثلا ببری که شالی از دم روباه به تن دارد و یاد آور ستارههای پر زرق و برق هالیوودی در دههٔ ۳۰ و ۴۰ است.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 5:39  توسط آصفه آصفی
|